عطر پژمردگی یاس سفید
ذهن آشفته من را چه پریشان می کند
رنگ بی حال رخ ماه سفید
سردی خورشید زردم را فراوان می کند
ماه تابان نیست انگار دگر
خاک فرسوده و پیر
رود مرداب شده
سینه ام بیمار گشته از نفس
بلبلان فریاد غم سر داده اند
ماهیان هم خودکشی کردند همه
آبی دریا به خونی می زند
خون ماهی ها در آن جاری شده
چشمم هر لحظه سیاهی می رود
از تن زخمیه سنگی بی نوا
بوته ای خشک به آتش تن زده
چشمه جوش آمده از غیظ زمین
روزگاران بی قراری می کند
طاقتش طاق آمده
در دلم آشوب است
به گمانم خبری در پس این ویرانیست....