
عشق یعنی انتظار منتظر...

چتر دلت را ببند
بگذار باران ببارد
خيس تر از اين كه نمي شوي!
تو را آب برده است

با دامن دامن ستاره
با هزار هزار سرو
با خرمن خرمن شقايق
دسته دسته نرگس و مريم ...
مي آيد ، مي دانم مي آيد
زير نم باران
با بوي ياس سفيد و سرخ
فرو چكيده از ابرهاي عاطفه
در فاصله روييدن
ياد آور ياس سپيده محمدي
مي آيد ، مي دانم مي آيد
تا عدالت به پا ايستد
و شجره طيبه در زمين ريشه گيرد
و در سايبان آن آرامش توحيد
هر دلي را آرام بخشد
مي آيد، مي دانم مي آيد ...
مرحوم مهندس علاقمندان

و روزي ناگهاني خواهد آمد
كسي كه مثل دريا بي قرار است
کسي که از دودمان صخره و موج
زلال و آبي و دريا تبار است
و دريا مي نويسد نام او را
به روي ماسه هاي نرم ساحل
پريشان باد صحرا گرد بي تاب
پيامش مي برد منزل به منزل
کسي مي آيد از آن سوي خورشيد
بشارت مي دهد آيينه ها را
لبالب مي کند بوي حضورش
فضاي خالي آيينه ها را
کسي مي آيد از سمت شکفتن
کسي همزاد ابر و باد و باران
زمين مي خندد از شوق نگاهش
کسي همزاد ابر و باد و باران
زمين مي خندد از شوق نگاهش
و گل، گل مي کند در شوره زاران
سواري از فلق مي آيد اين سو
به دنبالش سياهي از سپيده
و مي گيرد وضو با شبنم صبح
کنار لاله اي در خون تپيده
دو رکعت کربلا مي خواند آري
شقايق را ترنم مي کند او
دو رکعت نينوا و مسلخ عشق
گلو و خنجر و خون پرستو
قيامش قامت سبز حسين (ع) است
قيامت مي کند اين سرو قامت
گلويش نينوايي تازه دارد
قيامت مي شود مردم، قيامت
علي (ع) در سجده هايش مي زند موج
رکوعش انحناي ذوالفقار است
شهادت مي دهد فرزند زهرا (س)
که پايان کتاب انتظار است
سلامت مي کنم مولاي باران
سلامي از سر دلتنگي و درد
بيا مردان عاشق سبز ماندند
در اين خاک زمستان خيز دلسرد
زمين آوار يک درد قديمي ست
بيا آقا، خدا اينجا غريب است
و تابوت عدالت روي دوش
گروهي مردم، مردم فريب است
به سقف شب نمي سوزد چراغي
صدائي جز صداي بي کسي نيست
اباذر مسلکان را پر شکستند
کسي ياد امام اطلسي نيست
زنان استخواني، کودکان پير
و مرداني اسير لقمه اي نان
زمين در انحصار قوم قارون
نمي باري چرا اي روح باران؟
در اين لم يزرع خاموش و بي روح
در دم کرده خاکستان دلسنگ
اقاقي هاي عاشق را عطش کشت
نمي باري چرا اي ابر دلتنگ؟
و مي دانم که روزي خواهي آمد
به دنبالت سپاهي از سپيده
و مي گيري وضو با شبنم صبح
کنار لاله اي در خون تپيده
معصومه ثاني
. . .

دلم را نذر آمدنت كردم باران
ببار باران
ببار
امن يجيب مضطر اذا دعا و يكشف السوء

از دیده عاشقان نهان کی بودی
فرزانه من جدا زجان کی بودی
طوفان غمت ریشه هستی بر کند
یا را تو بریده از روان کی بودی

عطر پژمردگی یاس سفید
ذهن آشفته من را چه پریشان می کند
رنگ بی حال رخ ماه سفید
سردی خورشید زردم را فراوان می کند
ماه تابان نیست انگار دگر
خاک فرسوده و پیر
رود مرداب شده
سینه ام بیمار گشته از نفس
بلبلان فریاد غم سر داده اند
ماهیان هم خودکشی کردند همه
آبی دریا به خونی می زند
خون ماهی ها در آن جاری شده
چشمم هر لحظه سیاهی می رود
از تن زخمیه سنگی بی نوا
بوته ای خشک به آتش تن زده
چشمه جوش آمده از غیظ زمین
روزگاران بی قراری می کند
طاقتش طاق آمده
در دلم آشوب است
به گمانم خبری در پس این ویرانیست....