
از دیده عاشقان نهان کی بودی
فرزانه من جدا زجان کی بودی
طوفان غمت ریشه هستی بر کند
یا را تو بریده از روان کی بودی

عطر پژمردگی یاس سفید
ذهن آشفته من را چه پریشان می کند
رنگ بی حال رخ ماه سفید
سردی خورشید زردم را فراوان می کند
ماه تابان نیست انگار دگر
خاک فرسوده و پیر
رود مرداب شده
سینه ام بیمار گشته از نفس
بلبلان فریاد غم سر داده اند
ماهیان هم خودکشی کردند همه
آبی دریا به خونی می زند
خون ماهی ها در آن جاری شده
چشمم هر لحظه سیاهی می رود
از تن زخمیه سنگی بی نوا
بوته ای خشک به آتش تن زده
چشمه جوش آمده از غیظ زمین
روزگاران بی قراری می کند
طاقتش طاق آمده
در دلم آشوب است
به گمانم خبری در پس این ویرانیست....

انتظار
سخت است و دلنشین
اما تنها کسانی که پابدار بمانند نتیجه می بینند ...
يا کاشف الکرب عن وجه الحسين اکشف کربي بحق اخيک

هفت روز است که زمين را آفريده اند.هفت روز است که زمين را شخم مي زنيم.همه ي گندم هاي ممنوعه را کاشتيم و جاودانگي نروييد.همه ي دانه هاي پنهان در جيب هايمان را کاشته ايم و ميوه ي نهال هيچ کدامشان طعم سيب نيمه کاره را نداد.غروب هفتم است.غروبي که فهميده ايم اين خاک«موات»است و اين زمين مرده استعداد رويش هيچ چيز را ندارد.
?امشب، هفتمين شب است. شب نااميدي از خاک.شب دل بستن به آب!
وخبر ساده و کوتاه است:«آب را بسته اند!»
خسته از هفت روز چنگ زدن در خاک،به خيمه مي رسيم.
خبر ميرسد و خبر ساده وکوتاه است:«آب را بسته اند!».بي طاقتيم.بي تاب.
لب ها ترک خورده.زبان ها به کام چسبيده.
يکي ميگويد:«الهه ي آب ها! رحمت!»
يکي مينالد:«خداي درياها! ابر!»
کسي ميخواند:«فرشته هاي نزول! باران!»
آهسته زير لب ميگوييم:«يا قمر بني هاشم!»
همه بر ميگردند.همه برميگردند.ناگهان حيرت زده به ما خيره مي شوند.
همه ي آنهايي که ارتباط اسم را با آب نمي دانند!
ته کوزه ها را مي تکانيم.مشکها را مي فشاريم.دريغ از قطره اي.شکم هايمان را برهنه مي کنيم.
مي چسبانيم به خاکي که ميگويند روزي خيمه ي سقا بوده است تا له له مان شايد فروکش کند.ايستاده اند،حيرت زده،خيره به ما،همه ي آنهايي که ارتباط اين خيمه را با آب نمي دانند!
?امشب،هفتمين شب است.شب دل بستن به عشق وخبر ساده و کوتاه است:عشق را پوچ کرده اند.
عشق ، دروغ شده است.کوچک!
در ابعاد و اندامي حقير که حتي نمي شود آن را شناخت!
شناسنامه دارد و سن و حتي قيافه.
ما خودمان را چسبانده ايم به خنکاي کف خيمه ي سقا که مي گويند عشق را مي شناسد
و ميتواند آن را باز آورد . و صدا مي زنيم:
«يا ابافاضل» وحيرت مي کنند همه ي آنهايي که ارتباط اين لقب را با عشق نمي دانند!
?امشب هفتمين شب است. ما رسيده ايم،خسته از هفت روز تنهايي و حقارت، پي قهرمان مي گرديم و خبر ساده و کوتاه است:«قهرماني مرده است».فقط رويين تنان خيالي مانده اند.
تهمتنان افسانه اي.پروردگار سيمرغ هاي اساطيري.
دست مي کشيم به عمود خيمه و ميگوييم:«ياابالفضل علمدار».ميدانيم چيزي مثل يک عَلَم که هيچ وقت بر زمين نمانده است،دستمان را ميگرد.مردي که افسانه و اساطير نيست.
?امشب شب عجيبي است.شب عطش.هر کف دست که از آب پر مي کنيم،«ماه بني هاشم» درآن مي لرزد.آب از لاي انگشتانمان سر مي خورد و فرو ميريزد.کنار نهر،تشنه مانده ايم و آب، امشب سر جرعه شدن ندارد.منتظر قدمهاي توست و منتظر تصوير عشق.امشب تنها اميدي که براي سيراب شدن هست،مشکي است که بايد پاره پاره شود و آبش بريزد روي خون دست بريده اي و دنداني و چشمي.وگرنه همه ي قهرمانان را آب برده است و هيچ نياورده اند و نمانده اند.
?امشب هفتمين شب است. شب عطش. و ما بدجوري به تو نياز داريم. نه به شمعي که در سقاخانه اي روبه روي تمثالت بگذاريم.نه به سبزي خوردن هاي سفره اي که لايد سمبل رداي تواند.
نه! ما امشب به قامت رشيد خودت نياز داريم! خود خودت!
به دست هايت که بازعلم بگيرند.
به بازوانت که تيه گاه شوند.
به گريه ات پيش حسين(ع)!
به اين که بگويي:«جان برادر ديگر طاقت ندارم بگذار بروم».
به رفتنت.به رسيدنت به نهر آب.به کف آب پر کردنت.
به تصوير عشق ديدنت.
به آب خالي کردنت.
به مشک پر کردنت.
به دست هاي قلم شده.
به چشم هاي خون آلود.
به مشک تير خورده.
به آن کمر که پيش پاي تو بشکند.
ما امشب به همه ي اينها نيازمنديم.چون امشب،شب عطش است.
مشک هاي آب هستند.درياها موج مي زنند ولي امشب،شب عطش است
و ما به مشکي نياز داريم که با دندان گرفته باشند و تير بخورد.
قحظي عشق است.بگو به برادر که عمود خيمه ات را برندارد.
بگو که ميخواهيم برويم سر به عمود بگذاريم و تمام دلتنگي هامان را براي قامت
«مردي که نيست» گريه کنيم!
نوشته ي فاطمه شهيدي

تو اي صفاي ضميرم
چرا نمي آيي؟
چرا بهانه نگيرم؟
چرا نمي آيي؟
آقا جانم!
اگر حجاب ظهورت
وجود تار من است
به حق زينب کبري
خدا کند که بميرم
به جان عمه سه ساله
دل مرا نشکن